تمام ناتمام من،باتوتمام میشود
ما دو کس بودیم که در هزارتوی این کهنه رباط ظلمانی گم شدیم،

ما دو کس بودیم تنها و بی کس که درقلعه ی تنهایی خود تخته بند پژواک گنگ واژه ها شدیم.

زندگی برای ما گذر از آستان تنگی بود گشوده به شب و سرما.

و عشق واژه ای بود کم دوام که با خط شکسته بر جریده عالم ثبت میشد.

ما دو کس بودیم،

که به پای هم پیر شدیم و مرگمان طلوع ظلمت از ژرفنای مغاکی بی انتها بود.

ما دو کس بودیم تنها و بی کس!

من و من...

+تاریخ سه شنبه 28 خرداد1392ساعت 13:11 نویسنده زارا


من،دست هایم،لاک قرمز،سیگار

هارمونی زیبایی دارد تنهایی...

+تاریخ جمعه 8 آذر1392ساعت 1:22 نویسنده زارا


بار دیگر من،بار دیگر تو،بار دیگر هیچ!

چه بیکران سخن برای گفتن هست،چه بی اندازه نیش برای زدن...

بگریز!

 این من وحشی جنون آسا،

در آغوش کوچک تو جای نمیگیرد.

بگریز!

در عصر زوال آلود چشمهایم،

انجماد،اتفاق ساده ایست...


+واژها همان واژه هایند،شکستنی تر شده ام یا عاقل تر؟!...


ادامه مطلب
+تاریخ شنبه 11 آبان1392ساعت 21:51 نویسنده زارا

فراموشی چیزی نیست جز پشت کردن به همه ی انچه که زمانی برایت مقدس بودند واین یعنی قبول کردن اشتباه،ومن چه عاجزانه از نگاه کردن به چشم های این اشتباه طفره میروم...

رشوه میدهم،رشوه میدهم لبخندهایم را به سکوت که مبادا بشکند،که مبادا دوباره دست از پا خطا کنم که مبادا...

سرد شده بودم ونمیدانستم که آتشم زیر خاکسترتحقیرهاپنهان شده وحرفی کافیست تا به این آتش دم بدهد ودوباره سوختن،سوختن،سوختن...


+همیشه کسی هست،

کسی هست که برای مبادای اشک ها ولبخندهایت،

نگاهش را، گوشهایش را ذخیره کرده باشد...

دارمت هنوز بی هیچ منتی واین قشنگترین اتفاق دنیاست!

+تاریخ پنجشنبه 11 مهر1392ساعت 23:19 نویسنده زارا


"واین منم که خواهشی کوروتاریک در جایی دور ودست نیافتنی از

روحم ضجه میزند..."

+عنوان فروغ.

++متن از شاملو.

+++آمیزه ای از آغاز وپایان...

+تاریخ چهارشنبه 20 شهریور1392ساعت 15:50 نویسنده زارا


معحزه ی بی واژه ام!

بی پرده بگویمت:

ازاین حرف, مگو

چه پرده ها که بر زبانم ندوخته ام...


+من از اینهمه زندگی در مغزم خسته ام،برایم کمی لبخند،یک دوستت دارم ودستهایی بیاورکه گرم باشند...

+سیگارکشیدن با مادر یعنی تجسم واقعی آزادی در یک سلول انفرادی...



+تاریخ جمعه 15 شهریور1392ساعت 2:16 نویسنده زارا

 

تهوع دارم!

چیزی درون من سنگین است،سنگینی میکند.

چیزی ازمن باید کنده شود،دور انداخته شود،گم شود،برود به درک،

طوری که انگارهیچ وقت نبوده است!

مدام فکر میکنم،مدام مینویسم،مدام باتمام زندگیم کلنجارمیروم تا شاید میان این همه پیچ وخم پایم به پله ی  شکسته ای گیرکند وبفهمم کدام جای کارمیلنگد؟

اما نمیشود این انگشتی که من ته حلقم کرده ام کوچکتر ازآن است که این حال بی حال را به هم بزند واین فکرهای مسموم آنقدر میماند که به کشتنم میدهد.

آدمها،کتاب ها،حرف ها،صداها،سکوت ها!

آری همین ها،

تمام مغزم را احاطه کرده اند وخواب،تنهاخواب میتواند به این لاینفک های وجود من نیشخند بزند وچند ساعتی بی قید میان کوچه های ذهنم دست عابرهای ازیاد رفته را بگیرد وروبه روی آینه ببرد تا یادم بیاید کسانی هستند که دوستشان دارم.

نمیدانم اتفاق چطور می افتد؟ اما من یادم رفته که گاهی دلم تنگ میشود،یادم رفته مخاطب های گوشیم فقط حروف لاتین نیستند ووجود دارند،یادم رفته برای سیگار نکشیدن هزارویک دلیل داشتم والان فقط یک دلیل کافیست تا چشمهایم راببندم وبه دود غلیظ سیگاری که اولین بار در آن کافه ی تنگ کشیدم فکر کنم وکتاب کوچک سردخانه را بردارم وبا مداد صفحه ی اولش را پاراف کنم که مبادا یادم برود باورهایم آنقدرهاهم محکم نیستند...

همبازی من بزرگ شده ومن هنوز درعمق هزار پایی بطن مادرم منتظر معجزه ی پیدا شدنم وهنوز به بی اعتنایی عادت نکرده ام وهنوز دلهره ی نه شنیدن دارم وهنوز به خیلی از هنوز ها فکر میکنم وهنوز هم جوابی برایشان پیدا نکرده ام...

اما یاد گرفته ام،

یادگرفته ام بعضی ها را باید گذاشت برای روزهایی که حالت خوب است،حال خرابت را نمیخواهند،

بعضی ها را برای تماشا کردن و

بعضی هارا برای درکوزه وآبشان راهم ارزانی خودشان کرد و

بعضی هارا،

نه!این بعضی ها را نباید هیچ کار کرد،خودشان تمام میشوند...

بی آنکه بفهمند:

در"بی"بی روحی تو،و "بی" بی تویی من چه اشتراک داشتیم...


+عنوان از سابیرهاکا.

+بوی پاییز میاد،خوشحالم.

+تاریخ سه شنبه 29 مرداد1392ساعت 16:27 نویسنده زارا |


هم آغوشی امروزم با طبیعت

ولمس تک تک اندامم با بوسه های آب،

آری !

یدون دریدن باکرگی هم میتوان،

نطفه ی عشق را بست...

+تاریخ پنجشنبه 24 مرداد1392ساعت 23:38 نویسنده زارا

امروز

دست به یک اعتراف مسموم میزنم

یک خاطره

                ازروزهای نه چندان دور


کسی راکه بالاکشیده بودم

بی هوا

   بالا آوردم و

دورریختم

-ازراه چشم

          وگلو-


امروز دست به یک اعتراف مسموم میزنم

روزهای سختی گذشت

تحقیربدی بود.


+از بلاگ تله موش.

+این حاصل تله پاتی دو ذهن بود،من به "اعتراف" فکرکردم وقلم او نوشت...

+تفاوت تنها در سوم شخص مفرد و اول شخص مفرد !

+مرسی "امد"...

+تاریخ شنبه 5 مرداد1392ساعت 1:35 نویسنده زارا

تابستانم

برای تو،

پاییزم را بگذار

برای خودم باشد...


+...

+تاریخ سه شنبه 1 مرداد1392ساعت 0:14 نویسنده زارا

تمامم را نتوانستم بنویسم،

آنچه تمام وجودم رادرگیر کرده،آنچه به من هجوم آورده گویی از دیروز شناختمش،

آری از دیروز فهمیدم چیزی درون من است که تجزیه میکند،میفرساید،

اوهرروز بزرگتر میشود ومن هرروز کوچکتر وناتوانتر.

هربار که سراغم می آید استدلال های منطقی اش رابردیوار احساس های سرخورده ی من آویزان میکند واز فنجان بیهودگی من فکر مینوشد.

واگر برایش شعری بخوانم،خمیازه های فلسفی میکشد وآرزوهایم را به همخوابگی باواقعیت دعوت میکند.

وهرروز صبح باشلاق روزمرگی ها به عصیان های گاه به گاهم نیشخند میزند...

آری تمامم را نتوانستم بنویسم وهراسان به دست های فروغ که در باغچه سبز میشود پناه آوردم.

که من هیچگاه پیش نرفتم،

من فرورفتم...


ادامه مطلب
+تاریخ پنجشنبه 27 تیر1392ساعت 13:48 نویسنده زارا

دیگرزندگی نمیکنم

وآنچه تا امروز تداوم داشت،مردگی بود...

+تاریخ پنجشنبه 27 تیر1392ساعت 10:33 نویسنده زارا



ادامه مطلب
+تاریخ یکشنبه 23 تیر1392ساعت 14:47 نویسنده زارا |

دل گرفته تریتم!

پریشانیم را این نسیم نوازش نه، که آشفته ترمیکند.

هوای مانده ی جاری این روزهایم به من تعلق نداشت به من تعلق ندارد، که این گونه به مسمومیتم کشانده است.

به بیهودگی افکارم می اندیشم،به این بی "نایی"به این بی نوایی،

به چمدان بسته ای که کنار این جاده ی تازه نفس به انتظارم است بی خبر از راه های نرفته ام که من هیچ راهی را تا انتها نرفته ام...

تشویش چشمهایم را آسمان میبیند و میان برهوت نیلی رنگش تک ستاره ای درخشیدن میگیرد بی خبر از سالهای مردگیش ،

آه که من وامید هایم به بی خبری این ستاره چه شبیه تریم...

شب بر دفترم سایه انداخته ومن همچنان مینویسم بی آنکه این سطرهای شکسته را ببینم وبا خودم میگویم کاش شهر هیچ چراغی نداشت که ازدحام کوچه ی خوشبخت،خیالی بیش نبود...

به دیوار تکیه میدهم هنوز دلگرم آفتاب ِ رفته است،به آغوشم میکشد ومن مفهوم "تکیه گاه" را که به نسیان مبتلا بود باردیگر به یاد می آورم و زیر پاهایم گرمیگیرد از مهربانی آدمهایی که نمیدانند کمی بالاتر از سقف دخترکی دلهره هایش را با کاغذ وآسمان ودیوار زمزمه میکند...



+تاریخ سه شنبه 11 تیر1392ساعت 22:44 نویسنده زارا

اینجا راهی برای گریز ندارد ومن شبیه هیچ کس نیستم، حتی خودم!

+تاریخ یکشنبه 9 تیر1392ساعت 11:51 نویسنده زارا

سفر  شروع میشود،واین منم که بار دیگردرچارچوب هذیانهایم از این واقعیت که کفش هایم شبیه جفت شدند فرار میکنم.

به سوگ مینشینم وآسمان دوباره رنگ میبازد،آدمهاسایه میشوند و تنها من میمانم ودستهایم که میان این همه بیقراری نوازش موهایم را فراموش نمیکند وباتارهای آشفته اش خیال ها می بافد...

چشمهای خسته ام را بر پنجره ی کوچک میدوزم که ار روزنه اش نوستالژی تکرر وابهام به هم آمیخته  وایمانم را از برگ های سبز تکدرخت آن سوی پنجره پس میگیرم.

سرد است،به افتاب می اندیشم وانتزاع  آمدن بهار...

"آیا دوباره باغچه هارا بنفشه خواهم کاشت؟"

دستهایمان را بار دیگر درباغچه کاشته ایم وبرای سبز شدنش چشم به آسمان داریم که مبادا باغچه ها انبارهای مخفی باروت باشند،که مبادا...

چشمها مضطربند،دستها مشت وسکوت بیشتر فریاد را ماند،

وای کاش،ای کاش،ای کاش

نومیدی نام دیگری داشت...


+همراه شو عزیز!


+تاریخ چهارشنبه 22 خرداد1392ساعت 17:32 نویسنده زارا |

سرم را عقب-جلو

عقب-جلو

عقب-جلو میبرم

نه، از ذهنم تکانده نمیشوی...

 

+"مهربانی جسم زنده ام را به تو بخشیدم،جز درک حس زنده بودن از تو هیچ نمیخواهم"!

+تاریخ شنبه 11 خرداد1392ساعت 20:56 نویسنده زارا

خسته ام واگر ایستادن وماندن در توانم ضرب شود،میشکنم...

بیشتر نگاه کن!راه پیموده شده کوچه نیست...نه!

تنهاراهیست که سراب را پیش بینی میکند ومن هم کفشهایم را گم کرده ام،

این پاهای خسته وتاول زده کدام جاده را تا انتها میدود؟

غمگینم وآنچه که این سفر را طولانی کرد،حقیقت خیال هایم بود که تلخیش را جرعه جرعه مینوشم وبرای فهمیدن دوست داشتنش استخاره میکنم ومدام ذکر لبم این است:

گسسته باد تسبیحی که حکم به تمام شدن میدهند...

تهی از هرچه که نامش را"انتظار"گذاشته ای نشسته ام وصدای این زلزله ی مهیب مدام در گوشم تکرار میشود ویقین دارم نمیدانی آنچه که از چشمهایم فروریخت اشک نه،ایمانم بود!

ادامه ی این راه را شکی بزرگبه تاراج برده است،

تشنه ام وبه ریسمان چاهی عمیق که هرلحظه پایینترم میبرد چنگ زده ام،

من یوسف نیستم،رهایم مکن

که دیگر حتی تو، پیدایم نمیکنی...


+گفتگو آیین درویشی نبود،ورنه باتو ماجراها داشتیم...

+تاریخ شنبه 7 اردیبهشت1392ساعت 13:20 نویسنده زارا

 بدرقه ام کن تا اتفاق شعرهای هرروزه ،هفته هاست کنار سوت این قطار دستهایم ملتهبِ چمدانی پر از هیچند...

آرام نیستم ومیدانم فردا هیچ نامه ای نمیرسد!

یک هفته است
که باران
تا پنجره‌ی اتاق‌ام بالا آمده
و چیزی نمانده‌ست در خود غرق‌ام کند
درست مثل آن سال
که برف
تا سقف اتاق‌ام رسیده‌ بود...


+پای رفتنم نیست...


+تاریخ سه شنبه 3 اردیبهشت1392ساعت 12:32 نویسنده زارا |

فرو ریختند دیوارهایی که اعتماد بلندشان کرده بود.

ومن آهسته مرور کردن را یاد گرفته ام...

مرور آهسته ی تصویرم

مرور آهسته ی این راه

وقدم هایی که هربار ناتوان ترند.

بیهوده میپویم بیهوده میکاوم

وقتی امتداد هیچ کدام از دوست داشتنهایم به جایی ختم نشد...

این آغوش عریان را چه بی دلیل بغل گرفته ام

"تنهایی" هم خوابه ی متوحش شبهای من است.

بارورم از درد

بارورم از فریاد

وطفل ناباور نگاهم دست از این گوشه نشینی برنمیدارد.

آدم ها!

آدمک های مهربان.ساکت.مرموز...

آدمک های صادق.سخت.بی روح...

آدمک های نقش های عاریه ای

آدمکهایی که حقیقت فلسفه ی تناسخ را به خودشان ربط میدهند

ومعتقدند که در زندگی بعدی!!!

میزی برای پیامبرشدن آنها رزرو شده است...

ونمیدانند فلسفه هیچ گاه حقیقت نبوده است

حقیقت همه ی آن دروغ هاییست که به هم میگوییم.

به آینه نگاه میکنم ومیبینم

آن که  در آینه است نجات دهنده نیست

وآن که بیرون از آینه ایستاده

دیگر به تصنع دوست داشته شدن ایمان ندارد!

به آینه نگاه میکنم...

"آیا باید خود را در قلمرو افسانه ای مذهب بیندازم؟

در من معنای زانو زدن گم شده است..."

در من آن خدای سبز

که هرروز کنار سجاده ی مادرم مینشیند

بلندترین قله اییست

که فتحش را در تقویم روزمرگی هایم

کنار خمیازه های خسته وپیاده روی های طولانی بی حرف

کنار آخرین گریه ام

گذاشته ام...

 

 

+تاریخ دوشنبه 7 اسفند1391ساعت 13:33 نویسنده زارا |