تمام ناتمام من،باتوتمام میشود
ما دو کس بودیم که در هزارتوی این کهنه رباط ظلمانی گم شدیم،

 

ما دو کس بودیم تنها و بی کس که درقلعه ی تنهایی خود تخته بند پژواک گنگ واژه ها شدیم.

زندگی برای ما گذر از آستان تنگی بود گشوده به شب و سرما.

و عشق واژه ای بود کم دوام که با خط شکسته بر جریده عالم ثبت میشد.

ما دو کس بودیم،

که به پای هم پیر شدیم و مرگمان طلوع ظلمت از ژرفنای مغاکی بی انتها بود.

ما دو کس بودیم تنها و بی کس!

من و من...

 

+تاریخ سه شنبه ۲۸ خرداد۱۳۹۲ساعت 13:11 نویسنده زارا |

دوباره فکر کردن به تو،

مثل نخ دوم سیگارکشیدن این روزهایم است.

آنقدربه تنفسم آمیخته

که برلبه ی هیچ ارتفاعی نمیتوانم بایستم،

سقوط میکنم!

+تاریخ سه شنبه ۲۵ فروردین۱۳۹۴ساعت 18:58 نویسنده زارا

سلام

فارغ ازهرگونه ناچاری ودچاری مینویسم برایت که اگرناچاربودم شایددرگوشه ای ازذهنم چراغ دیگری سوسو میزد واگردچاربودم توان نوشتنم نبود.

پس مینویسمت بافراغ بال،که میدانم معنای اسارت رانمیدانی چراکه ازروزآمدنت رها شده ام آنچنانی که اگرپروازی میبود داستانت راعرشیان به گوش خدامیرساندند.

نمی دانم چه بناممت؟

سبزه قبای خواب وخیال؟!

هدیه ی اولین روز خدا؟

نمیدانم...

ناشیانه نوشتنم راببخش،اولینی هستی که برایت دوستت دارم راهجی میکنم !

زوداست برای نامیدنت،که نام خود اسارتیست،که نام تداعی تمامی آنهاییست که تو نیستندولاجرم باتودرذهنم تداعی میشوند،تورا باید باآرامش توراباید بادوچشم که رمزآفتابندتداعی کرد...

توراستین آمده ای،بدون دروغ،پس به احترام تمامی تردیدهایم برای نوشتنت میگویم:هنوز هم ازابهام وترس پرم،

چشمهایم هنوز برای تورادرخودجای دادن کوچکند که نمیتوانم تمام قد نگاهت کنم،بنددلم راترس زمانی نبودنت پاره میکند وپایه های آغوشم برای دوباره لرزیدن سستند،

اما حتی اگرمبادای این حال وهوایم مرگ باشد،تمامم رابرای آمدنش نذرکرده ام...

+تاریخ سه شنبه ۱۸ فروردین۱۳۹۴ساعت 0:41 نویسنده زارا

توی لعنتی خوب مینوشتی،خیلی خوب!

هنوزهم که هنوزاست دلم برای نوشتنت تنگ میشود،برمیگردم به این خراب آباد دنبال نشانه هایت میگردم

میدانی؟

طوردردناکی به نوشتنت اعتیاد داشتم،وطور رنج زایی خواب وخیالم بربرهوت واقعیت بودنت سایه انداخت،آنقدری که دیگرندیدم هیچ چیز راجزتویی که حرفهایت التیام میبخشید.

یادت هست؟همان کافه را،همانی که سلیقه ی کافه چی اش ایرانی بود وترانه های ایرانی راباطعم قهوه های آبکیش ترکیب میکرد ومیدیدی رد نگاهم را که با هرکلام خواننده به سمت تو مایل میشدکه می گفت:

توازچشمای من خوندی که ازاین زندگی سیرم...

توشاهدابتدای ترین سیگارهای منی،همان هایی که به طرزناشیانه ای دود میکردم وچشمهایم ازاشک وآب پرمی شد،تو شاهد منی...

یاهمان کافه ی کوچک کافکارایادت هست،جای همیشگی ما،همان جایی که تو پشت به کتابها مینشستی ومن دیگرکتاب راباتو تداعی میکنم؟

یادت هست؟

به گمانم هست...

من اهلی ات شده بودم درروزگاری که خستگی درتمام استخوانهایم لانه کرده بود،درروزگاری که انکه دوست میداشتمش واشک هایش راشمرده بودم دنبال ریاضی دان دیگری رفته بود که اینبارحساب خنده هایش راداشته باشد...

من اهلی ات شده بودم بی آنکه بدانم وتواین رامیدانستی،نشان به این نشان که خودت آن رابه"م"اعتراف کرده بودی:

بالاخره توانستم اهلی اش کنم...

بی انصاف مگرمیشود کسی رابادروغ اهلی کرد وبعدرفت وپشت سرراهم نگاه نکرد؟

مگرمیشود دروغ بافت تا دل سردکسی گرم شود؟

فکراین رانکردی که اگرنخ بافتنی ات به گوشه چمدانت گیرکند وهرچقدردورتربروی دروغ هایت بیشترنخ کش شود،دلی که گرم کرده بودی بی هوا اینبارسردکه نه یخ میزند؟

مگرنمیدانستی؟!!

رفتنت دروغ هایت را برسرم آوارکرد،ومن زیراین آوارغرورم راله کردم،تمامم را،چراکه ارتنهایی میترسیدم،

نمیدانی چه گذشت؟نمیدانی....

حالی که بعد یک سال برایت مینویسم خالی ام،ازهرچیز وهرکس

نمیشود اسمش راتنهایی بگذاری اماویرانی چرا....

 

+تاریخ شنبه ۸ فروردین۱۳۹۴ساعت 19:3 نویسنده زارا

من،

درتو

آنچه که نبودرامی دیدم!

تو؛

درمن

آنچه که بایدباشدونبود...

 

+دل پر له خوموو خوزگه کانم،دل پر...

+تاریخ شنبه ۲۵ بهمن۱۳۹۳ساعت 22:51 نویسنده زارا

عشق یه بازگشت ابدی به جهنمه،

من بازنده ام!

 

+کامنت پست ثابت بازه،ممنون ازدوستانی که نگاهشون رو هنوز دارم،ولی تایید نمیکنم.

+تاریخ شنبه ۱۸ بهمن۱۳۹۳ساعت 11:47 نویسنده زارا

کنارپنجره میروم،

روبه رو خانه های نیم ساخته

دردلم خانه هایی ویران!

کسی خانه نیست،سیگارکهنه ام راروشن میکنم ،پک میزنم،

عمیق!

گلویم میسوزد ،دودش رااز ازدرزپنجره ی نیمه بازبیرون میدهم

به روزهای نیامده می اندیشم به حجم بزرگ تنهایی پیش رو...  

به مرگ... 

سردم است به لباسهایم نگاهی می اندازم ،یادآوراصالت زیبایی*، امادرتضادی عجیب با سیگارلای انگشتانم...

صدای درمی آید،مادرم برگشته!

سیگارراباعجله کنارلاشه ی سیگارهای قبلی ام می اندازم.

.. +بوی سوختگی می آید!

-چیزی نیست مادرم!

وزیرلب زمزمه میکنم: کاش دل سوخته هم،بوداشت...

 

+عنوان:فروغ

+*لباس کوردی

+تاریخ چهارشنبه ۱۹ آذر۱۳۹۳ساعت 21:39 نویسنده زارا

آزادی یواشکی فقط یه شال نیست،آزادی های یواشکیم این روزا خیلی زیاد شده...

 

+قراره این هفته خوش نه،خوب بگزره...

+نمیدونم جات خالیه یا نه ولی یه خلایی هست!

+تاریخ جمعه ۱۶ آبان۱۳۹۳ساعت 13:30 نویسنده زارا

سیگار

سیگار

سیگار

کافه

کتاب

سکوت

سیگار

گریه

سیگار

درد

سیگار

خانه

تخت

تنهایی

سیگار

جاده

رفتن

هیچ

سیگار!

 

+اگه قرارباشه پایه گذاریه مکتب میبودم اون" روانکاوی شب"بود!

++رومودمالکیت مطلقم!

+++خیلی دلم میخواد یکی بم بگه:هستمت تا ابد زارا...

+تاریخ جمعه ۹ آبان۱۳۹۳ساعت 1:3 نویسنده زارا

-خوبی؟

من:نه!

-چرا؟

من:آخه هواخوب نیست!

-چه ربطی به هوا داره؟

من:همه ی زندگی من به هواربط داره متوجه شدی؟

 

+بخشی ازمکالمه ی سلحشورانه ی من بایک فردبی نوا:-/

++اینجاخوبه،اینجاخودمم!

+++یکی بود که حالا نیست...

 

+تاریخ پنجشنبه ۸ آبان۱۳۹۳ساعت 2:36 نویسنده زارا


من،دست هایم،لاک قرمز،سیگار

هارمونی زیبایی دارد تنهایی...

+تاریخ جمعه ۸ آذر۱۳۹۲ساعت 1:22 نویسنده زارا


بار دیگر من،بار دیگر تو،بار دیگر هیچ!

چه بیکران سخن برای گفتن هست،چه بی اندازه نیش برای زدن...

بگریز!

 این من وحشی جنون آسا،

در آغوش کوچک تو جای نمیگیرد.

بگریز!

در عصر زوال آلود چشمهایم،

انجماد،اتفاق ساده ایست...


+واژها همان واژه هایند،شکستنی تر شده ام یا عاقل تر؟!...


ادامه مطلب
+تاریخ شنبه ۱۱ آبان۱۳۹۲ساعت 21:51 نویسنده زارا

فراموشی چیزی نیست جز پشت کردن به همه ی انچه که زمانی برایت مقدس بودند واین یعنی قبول کردن اشتباه،ومن چه عاجزانه از نگاه کردن به چشم های این اشتباه طفره میروم...

رشوه میدهم،رشوه میدهم لبخندهایم را به سکوت که مبادا بشکند،که مبادا دوباره دست از پا خطا کنم که مبادا...

سرد شده بودم ونمیدانستم که آتشم زیر خاکسترتحقیرهاپنهان شده وحرفی کافیست تا به این آتش دم بدهد ودوباره سوختن،سوختن،سوختن...


+همیشه کسی هست،

کسی هست که برای مبادای اشک ها ولبخندهایت،

نگاهش را، گوشهایش را ذخیره کرده باشد...

دارمت هنوز بی هیچ منتی واین قشنگترین اتفاق دنیاست!

+تاریخ پنجشنبه ۱۱ مهر۱۳۹۲ساعت 23:19 نویسنده زارا


"واین منم که خواهشی کوروتاریک در جایی دور ودست نیافتنی از

روحم ضجه میزند..."

+عنوان فروغ.

++متن از شاملو.

+++آمیزه ای از آغاز وپایان...

+تاریخ چهارشنبه ۲۰ شهریور۱۳۹۲ساعت 15:50 نویسنده زارا


معحزه ی بی واژه ام!

بی پرده بگویمت:

ازاین حرف, مگو

چه پرده ها که بر زبانم ندوخته ام...


+من از اینهمه زندگی در مغزم خسته ام،برایم کمی لبخند،یک دوستت دارم ودستهایی بیاورکه گرم باشند...

+سیگارکشیدن با مادر یعنی تجسم واقعی آزادی در یک سلول انفرادی...



+تاریخ جمعه ۱۵ شهریور۱۳۹۲ساعت 2:16 نویسنده زارا

 

تهوع دارم!

چیزی درون من سنگین است،سنگینی میکند.

چیزی ازمن باید کنده شود،دور انداخته شود،گم شود،برود به درک،

طوری که انگارهیچ وقت نبوده است!

مدام فکر میکنم،مدام مینویسم،مدام باتمام زندگیم کلنجارمیروم تا شاید میان این همه پیچ وخم پایم به پله ی  شکسته ای گیرکند وبفهمم کدام جای کارمیلنگد؟

اما نمیشود این انگشتی که من ته حلقم کرده ام کوچکتر ازآن است که این حال بی حال را به هم بزند واین فکرهای مسموم آنقدر میماند که به کشتنم میدهد.

آدمها،کتاب ها،حرف ها،صداها،سکوت ها!

آری همین ها،

تمام مغزم را احاطه کرده اند وخواب،تنهاخواب میتواند به این لاینفک های وجود من نیشخند بزند وچند ساعتی بی قید میان کوچه های ذهنم دست عابرهای ازیاد رفته را بگیرد وروبه روی آینه ببرد تا یادم بیاید کسانی هستند که دوستشان دارم.

نمیدانم اتفاق چطور می افتد؟ اما من یادم رفته که گاهی دلم تنگ میشود،یادم رفته مخاطب های گوشیم فقط حروف لاتین نیستند ووجود دارند،یادم رفته برای سیگار نکشیدن هزارویک دلیل داشتم والان فقط یک دلیل کافیست تا چشمهایم راببندم وبه دود غلیظ سیگاری که اولین بار در آن کافه ی تنگ کشیدم فکر کنم وکتاب کوچک سردخانه را بردارم وبا مداد صفحه ی اولش را پاراف کنم که مبادا یادم برود باورهایم آنقدرهاهم محکم نیستند...

همبازی من بزرگ شده ومن هنوز درعمق هزار پایی بطن مادرم منتظر معجزه ی پیدا شدنم وهنوز به بی اعتنایی عادت نکرده ام وهنوز دلهره ی نه شنیدن دارم وهنوز به خیلی از هنوز ها فکر میکنم وهنوز هم جوابی برایشان پیدا نکرده ام...

اما یاد گرفته ام،

یادگرفته ام بعضی ها را باید گذاشت برای روزهایی که حالت خوب است،حال خرابت را نمیخواهند،

بعضی ها را برای تماشا کردن و

بعضی هارا برای درکوزه وآبشان راهم ارزانی خودشان کرد و

بعضی هارا،

نه!این بعضی ها را نباید هیچ کار کرد،خودشان تمام میشوند...

بی آنکه بفهمند:

در"بی"بی روحی تو،و "بی" بی تویی من چه اشتراک داشتیم...


+عنوان از سابیرهاکا.

+بوی پاییز میاد،خوشحالم.

+تاریخ سه شنبه ۲۹ مرداد۱۳۹۲ساعت 16:27 نویسنده زارا |


هم آغوشی امروزم با طبیعت

ولمس تک تک اندامم با بوسه های آب،

آری !

یدون دریدن باکرگی هم میتوان،

نطفه ی عشق را بست...

+تاریخ پنجشنبه ۲۴ مرداد۱۳۹۲ساعت 23:38 نویسنده زارا

امروز

دست به یک اعتراف مسموم میزنم

یک خاطره

                ازروزهای نه چندان دور


کسی راکه بالاکشیده بودم

بی هوا

   بالا آوردم و

دورریختم

-ازراه چشم

          وگلو-


امروز دست به یک اعتراف مسموم میزنم

روزهای سختی گذشت

تحقیربدی بود.


+از بلاگ تله موش.

+این حاصل تله پاتی دو ذهن بود،من به "اعتراف" فکرکردم وقلم او نوشت...

+تفاوت تنها در سوم شخص مفرد و اول شخص مفرد !

+مرسی "امد"...

+تاریخ شنبه ۵ مرداد۱۳۹۲ساعت 1:35 نویسنده زارا

تابستانم

برای تو،

پاییزم را بگذار

برای خودم باشد...


+...

+تاریخ سه شنبه ۱ مرداد۱۳۹۲ساعت 0:14 نویسنده زارا

تمامم را نتوانستم بنویسم،

آنچه تمام وجودم رادرگیر کرده،آنچه به من هجوم آورده گویی از دیروز شناختمش،

آری از دیروز فهمیدم چیزی درون من است که تجزیه میکند،میفرساید،

اوهرروز بزرگتر میشود ومن هرروز کوچکتر وناتوانتر.

هربار که سراغم می آید استدلال های منطقی اش رابردیوار احساس های سرخورده ی من آویزان میکند واز فنجان بیهودگی من فکر مینوشد.

واگر برایش شعری بخوانم،خمیازه های فلسفی میکشد وآرزوهایم را به همخوابگی باواقعیت دعوت میکند.

وهرروز صبح باشلاق روزمرگی ها به عصیان های گاه به گاهم نیشخند میزند...

آری تمامم را نتوانستم بنویسم وهراسان به دست های فروغ که در باغچه سبز میشود پناه آوردم.

که من هیچگاه پیش نرفتم،

من فرورفتم...


ادامه مطلب
+تاریخ پنجشنبه ۲۷ تیر۱۳۹۲ساعت 13:48 نویسنده زارا